خدا شانس بده!
مردی در نیویورک هنگام بازنشستگی
تصمیم گرفت پول خود را عاقلانه مصرف کند به همین خاطر یک خانه و چند هکتار زمین در
پرتغال خرید. این منزل مسکونی و زمین های اطرافش به خاطر اینکه هیچ وارثی نداشت
توسط اداره مالیات برای فروش گذاشته شده بود و به این فرد فروخته شد. از نکات جالب
این خانه این بود که درب انبار این خانه جوش داده شده بود و هیچ کس تا آن موقع
تمایلی به باز کردن اون و شاید هم اصلا صرف هزینه برای باز کردنش را نداشت. تا
اینکه این فرد نیویورکی با صرف هزینه ای اندک درب انبار را بعد از سالها باز
کرد!


قبل از اون بنظر
می رسید این انبارها خالی و متروکه باشه اما وقت جوش درب انبار شکسته شد فکر می
کنید چی تو انبار بود ؟ انگار صاحب قبلی این خانه و انبار یک کلکسیون ماشین های
قدیمی رو که از قبیل درشکه دوچرخه فیات، استون مارتین، فورد، مرسدس بنز، اپل،
لوتوس، پورشه، متروپولیتن، آلفا رومئو بودند برای این مرد نیویورکی گذاشته بود.
کلکسیونی که به ارزش 35 میلیون دلار می ارزید!
Fiat Cabriolet (1200
or 1500), Ford Cortina MKII, Mercedes
Benz 180/190

Aston Martin
Opel GT, Lotus Elan FHC, Lotus Super Seven Series IV, Lotus Elan
DHC
Porsche 356, Austin Healey Sprite MkII, Volvo PV 544,
Ford Y 
Giulietta Sprint, Giulia Sprint Speciale (SS),
Nash
Metropolitan
Alfa Giulietta, Lotus
Europa, another Lotus Elan FHC, Matra Djet
Lancia Flaminia Coup
Abarth 1300 Scorpione
American (inspired) design
Interior of Alfa Romeo
Lancia Flaminia Coup, Peugeot 504
cabriolet & 404 cabriolet
Mini, Alfa 1900 Super Sprint, Balilla
Fiat Topolino II, Triumph TR4, Peugeot 202
BMW V8, Formula racers, Chryslers,
Mercedes, Austin
A30
BMW V8, Formula racers, Chryslers,
Mercedes, Austin A30
اگر کوسه ها آدم بودند!؟!؟
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای " کی" پرسید : اگر کوسه ها آدم بودند، با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند، توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند، همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند، مواظب بودند که همیشه پر آب باشد.
هوای بهداشت ماهی های کوچولورا هم داشتند. برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد، گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند، چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !
برای ماهی ها مدرسه میساختند وبه آنها یاد میدادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند درس اصلی ماهیها اخلاق بود به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میآیید
اگر کوسه ها ادم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت: از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند، ته دریا نمایشنامه به روی صحنه میآوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند. همراه نمایش، آهنگهای مسحور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند در آنجا به ماهیها می آموخت "زندگی واقعی" در شکم کوسه ها آغاز میشود .
از برتولت برشت
روز و شب
مانده ام در حسرت بالا بلایی روز و شب
جان دهم از دوری دیر آشنایی روز و شب
هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدایی روز و شب
عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام
تا بیابم شاید از تو رد پایی روز و شب
دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بی تو دارم با دل خود ماجرایی روز و شب
پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من
روز و شب با یاد تو دارم صفایی روز و شب
شیشه و سنگ
مگو بی وفا رفت و هیچ خبر نکرد
مگو بی وفا رفت و هیچ خبر نکرد
من از مردنم چه گویم که دلت باور نکرد
نگاهم همیشه سوی تو بود
اما نگاهت حرف دلم را درک نکرد
گذشتم از تو و عشق پاک تو
وقتی بجز تنهایی کسی مرا صدا نکرد
عاشق میمانم و بخدا می سپارمت
مگو بیخبر رفت و به عهد خود وفا نکرد
به غریبه ای می مانم
به غریبه ای می مانم
آنی.........
لحظه ای.........
دقیقه ای و
با چهره ای
نا آشنا ؟
از کنارم بگذر
بی تفاوت...
من و تو هرگز در کنار یکدیگر نبوده ایم!
ما هیچ خاطره ای با هم نساخته ایم!
لعنت به تو...
برای تو
برای تو
برای تو
برای دلی که آرام
بی هوا
بی دلیل
دل بست
می نویسم
برای تو
برای نگاهی که
لحظه ای
نقطه ای
به نگاهی رسید
می نویسم
برای تو
برای دل
برای نگاه
اما برای هوایم
چه کسی خواهد نوشت؟
وقتی صدای باران
ترانه ی برگریزان درختان
سکوت شب
و ماه
هوایی ام می کند
تو
برای من می نویسی؟
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟
برایش صادقانه می نویسم
برای آنکه باید باشد ونیست
این جهان پرازصدای حرکت پاهای مردمی است که همچنان که تورا می بوسند درذهن خودطناب دار تورا می بافند
بزرگواری
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت:
براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود !
بدان
بدان اینجا کسی هرگز چراغی بر نخواهد کرد
قبای ژنده و پوسیده ی ما نیز
به رخت آویز اینها سر نخواهد کرد
من آنجا نیک دانستم که هرگز باز نایم سوی آن میدان
میان آن کویر خشک و جانفرسان
میان سایه های کوته و سوزان
میان گله های بی سگ و چوپان
کحایی؟
چشمان بارانی ام تورا جستجو میکنند ؛
کدام آفتاب تورا فراخواند ،
که از قاب چشمانم برون رفتی؟
تو و من
تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
دل
دیگر نگران دلتنگیهای من نباش
دیگر گلایه هاو دلواپسی هایم آزارت نخواهد داد
دیگر چشم انتظاری هایم بند پایت نمیشود
آخر،
دلم رابرداشتم و جایش سنگی گذاشتم از جنس خارا
راحت باش...
حرفها
ناگفته هایم زیاد است
ازمن میخواهی برایت همه را بگویم
اما
اشتیاقت همین چند دقیقه است
حرفهایم بوی اندوه دارد
خسته میشوی
میروی
مثل همه
و من میمانم و
تنهایی
نامهربانی
بی همزبانی
راستی تو حرفهایت را برای که میزنی؟
شانه هایت
هرچه بار داری از روی شانه هایت بردار و
بگذار روی شانه های من
میخواهم شانه هایت برای سر من
سبک باشد.
می دانی؟
به خودم چرا،
اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم!
می دانم بر نمی گردی!
می دانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید!
می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید!
می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است!
اما بی تو سالهاست که من مرده است در تنهایی...
می دانی؟

